
23:14 | منیره |
بنام آفریدگار علی و فاطمه
خدایا ممنونتم که بازم بهم لطف کردی و گذاشتی تا یه شب قدر دیگه زنده باشم
و بتونم بیام خونه ی تو و باهات خلوت کنم خدا جونم تو می دونی که من بنده
خوبی برات نبودم ومنم می دونم که تو همیشه خدای خوبی بودی و همیشه
بهترینها رو برات پیش آوردی خدا جونم ازت ممنونم می دونم که روم زیاده و
گناهکارم ولی یه خوسته بزرگ ازت دارم و اونم اینه که دلم می خواد این
سعادت رو بهم بدی که بتونم مامان و بابام رو به زیارت کربلا ببرم به پابوس
آقام امام علي(ع) ببرم خدايا آرزومه كه ايوان نجف و از نزديك ببينم خداوندا
ازت مي خوام توي همين شبها كه به اقام اميرالمومنين (ع) تعلق داره توي
تقديرم زيارت كربلا و نجف رو بنويسي كه به همين زودي بتونم به همراه
خانواده ام به زيارت برم ...
از شما دوستاي گلم هم مي خوام برام دعا كنين .
اگر يادتان بود و باران گرفت دعايي بحال بيابان كنيد ....
18:29 | منیره |
بنام خداوند پاکی و زیبایی
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بودشب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بودزندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
0:43 | منیره |
خاطرم نيست كه از باراني
يا كه از نسل نسيم ؟!
هرچه هستي گذرا نيست هوايت
بويت
فقط آهسته بگو
با دلم مي ماني

0:38 | منیره |
بنام تو
امشب به ساز خاطره مضراب می زنم
مضراب را به یاد تو بی تاب می زنم
اری کویر عاطفه ام تشنه ی تو ام
دل را به یاد توست که بر آب می زنم
فانوس آسمانی و من هم ستاره وار
چشمک به سوی زورق مهتاب می زنم
رفت آن شبی که اشک مرا خواب می ربود
امشب به سیل اشک ره خواب می زنم
بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ
تنها نگاه توست که در قاب می زنم

0:18 | منیره |
بنام خداوندگار عشق
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
0:31 | منیره |
بنام آفریدگار عشق
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
1:33 | منیره |